خدایا چه طور باور کنم صدامو می شنوی وقتی جوابمو نمی دی؟؟
این چرا و صد تا چرای دیگه تو ذهنمه که فقط خودت می تونی جوابشو بدی که نمی دی .
دارم دق می کنم دارم می ترکم چرا اونا می تونن و من نمی تونم .
کجای عدالتت باید اینو بگه ؟ چرا اونا باید مدام نمره ۲۰ بیارن مث آب خوردن ولی من نیارم .
اگه بیشتر از من می خوندن اگه باهوش تر از من بودن باور کن می تونستم قبول کنم ولی هیچ کدوم از اینا نیس چرا من باید از نمره ۲۰ برا خودم یه دیو بسازمو و اونوقت اونا از ۲۰ یه فرشته مهربون بسازن چرا؟؟
چرا من تو هر امتحانی باید بی دقتی کنم و نمره کم بیارم اون وقت اونا این قدر دقت داشته باشن .
چرا معلما بی دقتی رو نمی فهمنن ؟؟؟؟ چرا وقتی می گم بی دقتیه می گن باید بیشتر می خوندی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه چقد؟؟ بیشتر از این در حد توانم نیس نمی تونم در رو به روی همه چیز ببندم و فقط فقط بشینم بخونم تا شاید این نمره ۲۰ واسه منم بشه فرشته مهربون.
شرط می بندم و مطمئنم که من شاید از خیلیاشون بیشتر بلد باشم و فهمیده باشم اما نمی شه... باور کن تا تو نخوای نمی شه.
نمی دونم دیگه نمی دونم چه طور ازت بخوام که جوابم رو بدی.
خدایا می دونم این چیزا خیلی بی ارزشه خیلی زیاد شایدم الان دوستام دارن اینا رو می خونن دارن بهم می خندن که چه مشکلات کوچیکی رو بزرگش می کنم.
بحث من سر این نیس سر عدالت توه که هر چی فکرش رو می کنم به جایی نمی رسم؟؟
خودت باید جوابم رو بدی رو که نمی دی.
خدایا دوست دارم خیییییییییییییییییییییییییلی زیاد سعی می کنم در در همه لحظه ها به یادت باشم و فراموشت نکنم اما جوابم رو نمی دی نمی دونم چرا؟؟
خدا جون ناشکری نمی کنم به زندگی قسم به عدالتت شک ندارم اما بعضی وقتا کم میارم....
![]()
بعدا نوشت:
واسه فائزه گل و مهربونم : پیشاپیش تولدت رو تبریک می گم دوست جون خوبم . امیدوارم سالهای سال زیر سایه خانواده ی عزیز و مهربونت زندگی ای به شیرینی عسل داشته باشی .![]()
آرزوی بهترینها رو برات دارم خانومی![]()
![]()
ببخشید دیگه با عوض کردن اسم وب و قالب و اینا هم هم خونی نداره شرمنده![]()
نوشته شده توسط محیا در چهارشنبه 1388/09/25 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت
سلام
بابابزرگم رفت
بابابزرگم یه دفه ای ما رو تنها گذاشت و رفت پیش خدا....![]()
نوشته شده توسط محیا در چهارشنبه 1388/09/11 ساعت 9:2 موضوع | لینک ثابت
سلام ![]()
هی به مردم گیر می دم می گم چرا دیر به دیر آپ می کنی اون وقت خودم به قول فائزه جون زدم رو دست اونا![]()
برنامه کلاسیمون عوض شده و به جای سه شنبه ها شنبه ها ورزش داریم
هفته پیش زنگ ورزش بردنمون تو شن زارای اطراف شهر .
از اونجاهایی که خاکش مث شنای لب
ساحله و اصلا آدم خاکی نمی شه
. البته من که به خاطر حساسیتم نرفتم با اینکه اونجا خاک نبود
ولی به بابام که زنگ زدم که بگم برم یا گفت خودم میام دم مدرسه می برمت اگه خیلی خاک نبود برو
وگرنه با من برگرد. منم از اونجایی که دختر خانوم و حرف گوش کنی هستم
گفتم چشم
.خلاصه
بابام اومد و همراه مینی بوس تا یه تیکه راه رفتیم ولی چون همونجا تو راه خیلی خاک بود
بابام
نذاشت که برم و برگشتم خونه و رفتم پیش نی نی
. ورزش زنگ دوم بود که رفتیم کوه یعنی در واقع
رفتن کوه . من زنگ سوم برگشتم مدرسه ولی بچه ها نبودن .
بعد از کلی وقت کاشف به عمل اومد که
مینی بوس تو شنزار گیر کرده
و بچه ها هم هی هل می دادن و راننده گاز می داده و خلاصه...![]()
نمی دونین چقدر خدا رو شکر کردم که نرفتم وگرنه می مردم از گرد و خاک( البته همین جور که گفتم فقط جاده خاکی بود )![]()
این از اوضاع هفته پیش که خیلی خیلی مختصر و جمع و جور به خدمتتون رسوندم .
خب حالا از امروز بگم .....![]()
امروز باز زنگ دوم که ورزش داشتیم دبه کردیم که بریم پارک یا نمایشگاه کتاب
. که از اونجایی که معلم
ورزشمون بسی پایه و باحاله
راضی شد بریم پارک بغل مدرسمون که کانون مامانم اینا هم اونجاس .
بعد از کمی پیاده روی تو اون هوای دلچسب صبح
رسیدیم پارک که من ناگهان جرقه ای به ذهنم زد و یه
دفه گفتم :بچه ها می خواین بریم کانون؟؟؟؟؟!!!!!!![]()
یه عده بی جنبه
که البته تعداد کمی هم بودن گفتن مثلا داریم دیپلم می گیریم( انگار فقط خودشون دارن دیپلم می گیرن) کانون واسه بچه هاست و از این حرفا ولی رای با اکثریت بود و راهی کانون شدیم.![]()
اونجا که رفتیم مامانم دو تا فیلم گذاشت دیدیم اونقد حال کردیم که نگو.![]()
حتی به اون عده بی جنبه هم اینقد خوش گذشته بود که گفتن هر از گاهی آدم خاطرات کودکیش رو مرور کنه بد نیست!!!!!!!!!!!!!!!
خوبه هفته دیگه بیایم!!!!!!!!!!!!!!!
امان از دست بعضیا....![]()
تو راه برگشتنم یه خورده شیطونی کردیم
و رفتیم تو وسایل ورزشی بازی کردیم و بعدم هممون مث یه دختر عاقل و خوب برگشتیم مدرسه.![]()
نوشته شده توسط محیا در شنبه 1388/08/30 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم چرا نوبت بیکاری ما که می شه شوما آپ کردن یادتون می ره. حتی شومایی که هر روز آپ می کنی دوست عزیز ( از دادن نسیه معذوریم .حتی شما دوست عزیز.) ( چه ربطی داش؟؟
)؟!!!![]()
اینم از شانس ماس دیگه.![]()
دیشب بعد از مدتا یه دستی به سر و روی اتاقم کشیدم.![]()
چی چپ چپ نیگا می کنین ![]()
همچنین نیگا می کنین انگار تا حالا محصل نبودین!!![]()
مگه نشنیدین می گن محصلیه و هزار درد روحی روانی حواس پرتی بی حوصلگی و ...... ![]()
بابام هی سر می داد تو اتاق و تیکه می پروند و می گفت : سرت گیج نره یه وقتی؟؟![]()
مامانمم هی گیر داده بود می گفت می ذاری امشب تو اتاقت بخوابم ؟؟![]()
خلاصه یک اوضایی بود که نگو و نپرس...
جهت اطلاع بگم که امتحانامم گل کاشتم از اولی سالی تا حالا نمرهایی میارم که تو عمرمم همچینین
نمراهایی نمی آوردم
درسا خیلی آسونه و منم خوب می خونم و تلاشم رو می کنم ولی به خدا
نمی دونم مشکل از کجا آب می خوره واشکال از کجاست؟ دارم دق می کنم .![]()
یکم دلداریم بدین.![]()
دو هفته دیگه تولد یکی از اولین دوستای وبیلاگیمه که حالا به دلایلی مدتیه که دیگه نمی تون بیاد نت .![]()
اما ارتباط تلفنی داریم و هر سری که زنگ می زنم ازش می خوام دوباره برگرده .![]()
اونم گفته که شاید برگرده.خدا کنه بیاد دلم واسش پر پر می زنه.![]()
می دونم که اینجا رو نمی خونه و سرم نمی زنه ولی من که به جز اینجا جایی رو ندارم می خوام از همینجا بگم که :
تولدت خیلی خییییییییییییییییییییییییییییییییییلی مبارررررررررررررررررررررررررررک عزیز دلم![]()
و بدون که خیلی دوست دارم خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی.![]()
![]()
![]()
واست دعا می کنم که خیلی زود هر چی مشکل داری برطرف بشه هر چند که خودت یه دل داری مث
آیینه صاف مث آسمون بزرگ مث دریا ها آبی و قد افق ها بی کران. چون اگه این طور نبود که خدا جواب
سه ماه گوشه نشینی و گریه های بی صداتو نمی داد و از اون چاهی که توش افتاده بودی بیرونت
نمیاورد .![]()
پس بهتره بگم تو واسم دعا کن که محتاج دعام.
مهربونم همیشه باهام بمون و هیچ وقت تنهام نذار قول می دم که دوست خوبی واست باشم.![]()
نوشته شده توسط محیا در پنجشنبه 1388/08/21 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
خدایا...
من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری!
من چون تویی دارم و تو چون خود نداری ...
یه دختر شیطون و شاد.............
متولد 16/6/72
یه جایی زیر آسمون آبی خدا کنار شما یه روز روزگاری به کلش می زنه که یه خونه مجازی بسازه
تا دلنوشته هاشو شادییاشو غصه هاشو دلتنگیاشو خالی کنه توش تا سبک بشه تا بتونه بپره مثل پرنده ها ...............
مثل بادبادک ها................
مثل قاصدک ها..............
این دختر شیطون و شاد هدفش از وب زدن زیاد شدن نظرات و خواننده های بی احساس نبوده بلکه پیدا کردن دو تا رفیق خوب و مهربون بوده درست مثه تو.........
آره خود تو .............
به خونه مجازییم خوش اومدی................
امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم ........
نکته:
من عادت ندارم بیام بگم آپیدم. از اونایی هم که میان و به جای اینکه مطلبم رو بخونن واسش نظر بدن بدون هیچ سلام و خداحافظی میان می گن آپم بیا اصلا خوشم نمیاد.
نکته دوم:
اگر لینکتون کردم و بعد از مدتی دیدم نه سر می زنین نه آپ می کنین و خلاصه هیچ خبری ازتون نیست لینکتون رو پاک می کنم لطفا مایه ی دلخوری نشه!!
همین
لحظه هاتون آسمونی...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح این
قالب:
قالبهای مذهبی بلاگفا